فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
701
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
ثابت ( ب بَ ) كه داراى دو محور عمودى و يك مركز و دو خط مستقيم نزديك بهم است كه يكديگر را قطع نكنند ( بى انتها ) . و هرگاه آن دو خط نزديك بهم عمودى باشند بر آن ( القطع الزائد قائماً ) اطلاق مىشود . ، - المكافئ كه به آن ( الكامِل و الشَّلْجَم ) ( ه ) گويند : و آن هنگامى بوجود مىآيد كه مستوى سطح مخروط را به موازى خطى از خطوط آن قطع كند كه در اين صورت محل هندسى مستوى بر نقاط متساوى الأبعاد از مستقيم ثابت ص صَ و از نقطه ثابت ق بدست مىآيد . ص صَ : دليل است ، ق : محرق است و براى القطع المكافي محورى است كه از آن بگذرد و بگونه عمود بر ص صَ باشد . ؛ « الأمرُ واقِعٌ قطْعاً » بى شك و ترديد آن كار انجام مىشود ؛ « بقَطْعِ النَّظَرِ عَنْ كَذَا » : صرفنظر از فلان چيز . القِطْع - ج أَقْطَاع و أَقْطُع و قِطَاع : تيغهء چاقوى كوچك و يا پهن ، آنچه كه از درخت بريده شده باشد ، پاسى از شب ، فرش يا روى انداز كه در زير پاى سوار بر ستور اندازند ، گونه اى جامهء رنگارنگ . القُطُع - في الفرس : اسب كه صدايش گرفته و بيرون نيايد ، بريده آواز . القَطِع - آنكه صدايش گرفته و بيرون نيايد ، بريده آواز . القُطُعَاتَ - « قُطُعَات الشجرِ » : گرههاى روى تنهء درخت كه هرگاه قسمت بالاى درخت بريده شود دوباره آن درخت از جاى گره سبز و روئيده شود . القُطَعَات - « قُطعَاتُ الشجرِ » : مرادف « القُطَعَات » است قطعههاى بريده از درخت . القَطَعَات - « قَطَعَاتُ الشجرِ » : مُرادف ( القُطَعَات ) است ، قطعههاى بريده از درخت . القُطْعَة - ج قُطَع و قُطُعَات : آنچه كه از چيز ديگرى بريده يا قطع شده باشد ، جاى بريدن ، فصلى از كتاب و مانند آن ، زمينى كه تفكيك شده باشد باقيماندهء دستى كه بريده شده باشد ، - بهترين آرد ، - سبوس آرد . القِطْعَة - ج قِطَع : سهمى از چيزى ، - مِنَ الشِّعْر : قصيده اى كه حد اكثر هفت يا ده بيت شعر باشد ؛ « قِطْعَةُ الدّائِرَة » ( ه ) : سطح محدودى است ميان وتر و قوس دائره . القَطَعَة - ج قَطَع و قَطَعَات : جاى بريدن ، باقيماندهء دستى كه قطع شده باشد . قَطَفَ - - قَطْفاً الثمَر : ميوه را چيد ، - مَعْسَلَتَه : عسل را از عسلدان در آورد ، - الشَّىءَ : آن چيز را با شتاب گرفت . قَطَّفَ - تَقْطِيفاً [ قطف ] الثمرَ : ميوه را چيد ، - الشَّىءَ : آن چيز را با شتاب گرفت و قاپيد ، - الدَّقيقَ : گندم را يك بار آرد كرد ، - الجَزّارُ اللَّحْمَ : قصاب استخوانها را از گوشت در آورد . القِطْف - ج قِطَاف و قُطُوف : ميوههاى چيده شده ، خوشهء انگور هنگام چيدن از درخت . القَطَف - ( ن ) : گونه اى دانهء گياهى ، - ن : درخت چوب كوهى ، - ج قُطُوف : اثر ، نشان . القِطْفَة - ( ن ) : گياهى است از رستهء دانههاى خاردار ، درون اين دانه سرخ و برگ آن تيره است . القَطَفَة - ( ن ) : واحد ( القَطَفَ ) است . انقَطْلَب - ( ن ) : نام گياهى است داراى برگهائى به شكل تخم مرغ و گلهاى آن سفيد به شكل زنگ ( جَرَسَ ) و ميوهء آن بسان دانههاى انگور مىباشد . القَطْلَبة - ( ن ) : واحد ( الْقَطْلَب ) است . قَطَمَ - - قَطْماً اللحمَ و غيرَه : به خوردن گوشت و مانند آن اشتها كرد ، - ه : آن را با دندان گاز گرفت و چشيد ، - العُودَ : غلظت چوب را با دندان آزمايش كرد ، - الشَّىءَ : آن را قطع كرد و يا بُريد . قَطِمَ - - قَطَماً : ميل به خوردن گوشت و مانند آن كرد . قَطَّمَ - تَقْطِيماً الشاربُ : نوشنده از شراب چشيد و از آن متنفر شد و روى تُرش كرد . القَطِم - آنكه اشتها به گوشت و جز آن دارد ، مرد خشمگين . القِطْمار - [ قطمر ] : پوست نازك كه ميان خرما و هستهء آن مىباشد . القِطْمِير - [ قطمر ] : مُرادف ( القِطْمَار ) است . قَطَنَ - - قُطُوناً في المكان و به : در آنجا اقامت گزيد و زندگى كرد ، - الرّجُلَ : به آنمرد خدمت كرد ، براى او كار كرد . قَطَّنَ - تَقْطِيناً [ قطن ] ه بالمكان : او را در آن جاى مقيم نمود ، - الكَرْمُ : درخت انگور سبز شد ، - الطَّعامُ وَنَحوه : غذا فاسد و متعفّن شد . القُطْن - و رُبَّما جُمِع على أَقْطَان ( ن ) : پنبه كه از رسته ى گياهان ليفى از گونهء خبّازيّات است و امروزه در جهان از نظر صنعت پارچه بافى اهميّت بسزائى دارد . القُطُن - ( ن ) : مُرادف ( القُطْن ) است . القَطَن - مص ، - ج اقْطان : جاى اقامت ، بالاى سرين و زير كمر از پشت انسان ، ميان دو لمبه ، دنبالچه پرنده . القُطَّن - « قُطَّنُ مكَّةَ » : كبوتر مَكَّه . القُطْنَة - پاره اى پنبه . القُطْنِيَّة - پارچههاى بافته شده از پنبه ، - ج قَطَانيّ : دانههاى غذائى مانند عدس ، نخود و باقلا كه پخته شود . القِطْنِيَّة - مُرادف ( القُطْنِيَّة ) است .